من سحر نمی دانم.من فقط روحم را که بزرگ بود و سنگین بود گستراندم.من سحر نمی دانم.گفتی زمستان شده ای و من دلم به حالت سوخت، پس روحم را که بزرگ شده بود و سنگین بود مثل چادری روی تو کشیدم و ذکر عشق خواندم تا تو سوختی.من سحر نمی دانم.نفس هات به شماره افتاده بود و روح من با تنفس تو می تپید.گفتم:دوستت دارم. و تو دیگر نفس نکشیدی و روح من از تپش ایستاد.گفتم نکند تو را کشته ام؟نکند من مرده باشم؟پس روحم را از روی تو برچیدم اما تو نبودی.غیب شده بودی.گفتم که سحر نمی دانم.
برگرفته از کتاب:"روح ماه خداوند را ببوس" نوشته ی مصطفی مستور
نگاهت پرنده معصومی است
در جستجوی دانه
و قلبت در آرزوی آشیانه ای پر می کشد
افق پرده ایست دود آگند
و جهان ظلمتی است
که تو را در حسرت فرداها می گذارد
نمی گویم از رفتن بازمان
نمی خواهم سکونی را به تو بیاموزم
که خود از یاد برده ام
زندگی آموختنی نیست
زندگی تصویر پرنده ایست
که در هوای مه آلود پرواز می کند
و در آرزوی نوشیدن جرعه ایست
که طبیعت
پس از قرنها از او دریغ کرده است
بهانه های دوست داشتنم را
سجده می برم
وقتی که نگاهم می کند
حرف می زند،
و شرم گر گرفته ی گونه هایم را،
می بوسد...
دیگر حتی سرخی دانه های انار هم
مرا
به زندگی ،نمی کند مانوس!
ناامیدی
در جان من ریشه دوانده است.و انتظار
انتهای نگاه سراب زده ام را
به کویر دلتنگی،
خیرانده است.
کجاست دلخوشی های نیمه جان یک فانوس نیمه خاموش
که در اتفاق باد،
خاموش خواهد شد.
سکوت غمگینی از هیزم دلتنگی من،
شعله
می کشد به آسمان!!و تو خوب می دانی
که سکوت یک قلم یعنی:
مرگ!
تعریف باران را
برگهای خشکیده ای
که از شاخه جدا می شوندمیدانند!
دلم را خیالی نیست،
و تنهایی در تار و پود من جوانه زده است!
کاش باران ببارد...
بس که جفا ز خار و گل،دید دل رمیده ام
همچو نسیم از این چمن پای برون کشیده ام
شمع طرب ز بخت ما،آتش خانه سوز شد
گشت بلای جان من،عشق به جان خریده ام
حاصل دور زندگی صحبت آشنا بود
تا تو زمن بریده ای،من زجهان بریده ام
تا به کنار من بودی،بود به جا قرار دل
رفتی و رفت راحت از خاطر آرمیده ام
تا تو مراد من دهی،کشته فراق تو مرا
تا تو به داد من رسی من به خدا رسیده ام
چون به بهار سر کند،لاله ز خاک من برون
ای گل تازه یاد کن،از دل داغ دیده ام
یا ز ره وفا بیا،یا ز دل رهی برو
سوخت در انتظار تو،جان به لب رسیده ام
واژه ها را...
چشم هایت...
باران و پنجره هایش...
شعرهایم را...
که دریچه ای به سوی دلتنگی های من است،
لگد می شوند
و تو میخندی!!
چو ميتابد از دور پيشانيات كران تا كران آسمان با من است.
چو خندان به سوي من آيي به مهر بهاري پر از ارغوان با من است !
كنار تو هر لحظه گويم به خويش كه خوشبختي بيكران با من است.
روانم بياسايد از هر غمي چو بينم كه مهرت روان با من است.
چه غم دارم از تلخي روزگار، شكر خنده ی آن دهان با من است


