تبليغاتX
پنجره و باران"دختر اهورایی"

شوق شکفتن

 

به علف های فراموشی احساس

بیا نم بزنیم

بوی چشمان خدا خواهد داد!

و غمی خواهد مرد

و کسی در افق سبز دلی خواهد رست!

و بهاری به تن پنجره ها

خواهد ریخت!

باز کن پنجره را

دل من

                                                      شوق شکفتن دارد!

نوشته شده در سی و یکم فروردین 1386ساعت 0:9 توسط دختر اهورایی| |

 

سهم من ،

آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد

                                         

سهم من پایین رفتن از پله ی متروکیست

و به چیزی در پوسیدگی و غربت وصل گشتن

سهم من گردش حزن آلودی دز باغ خاطره هاست

و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید:

"دست هایت را دوست دارم"

دست هایم را در باغچه می کارم

سبز خواهم شد،میدانم،میدانم،میدانم

و پرستوها در گودی انگشتانم تخم خواهند گذاشت.

نوشته شده در سی ام فروردین 1386ساعت 19:16 توسط دختر اهورایی| |

و چه رویاهایی که تبه گشت و گذشت   

وچه پیوند صمیمیت ها

که به آسانی یک رشته گسست

چه امیدی ،چه امید

چه نهالی که نشاندم من و بی برگردید

دل من میسوزد

که قناری ها را پربستند

که پر پاک پرستو ها را بشکستند

وکبوتر ها را

آه کبوترها را ...

و چه امید عظیمی به عبث انجامید!

در میان من و تو فاصله هاست

گاه می اندیشم

میتوانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

تو توانایی بخشش داری

دست های تو توانایی آن را دارد

که مرا زندگانی بخشد

چشم های تو به من میبخشد

شور و عشق و مستی

و تو چون مصرع شعری زیبا

                                            سطر برجسته ای از زندگی من هستی!
نوشته شده در سی ام فروردین 1386ساعت 19:15 توسط دختر اهورایی| |

                            

                  از دل پر درد خویش با تو چه بگویم

                       من دگر آن نیستم به خویش مخوانم

                                    من گل خشکیده ام ، به هیچ نیرزم

                                                        عشق فریبم دهد که مهر بورز

                                                               مرگ نهیبم زند که عشق نورزم!

نوشته شده در سی ام فروردین 1386ساعت 19:15 توسط دختر اهورایی| |

 

نگاه کن!

آسمان لبریزاز ابرهایی ست که با یک اشاره ی ساده ی،زمین را ازحس بهارپر کند.

نکند ابر تنهای آسمان باشی یا بغض فرو خورده ای که هیچ وقت باران نمی شود.

نکند در بهار جوانی مثل برگ های خزان زده باشی.

زرد و بی رمق که زیر استواری قدم های دیگران ترک بر می دارد و خرد می شود.

سرت را بلند کن!

تمام زلالی فردا ته چشمت جا می گیرد.

 قدم بردار! دوری راه،زیر قدم هایت آب می رود.

ببار! تا فصل رویش،تا بهار!

نوشته شده در بیست و نهم فروردین 1386ساعت 18:37 توسط دختر اهورایی| |

بخوان ما را منم پروردگارت صدایم کن مرا آموزگار قادر خود را قلم را ، علم را، من هدیه ات کردم بخوان ما را منم معشوق زیبایت منم نزدیکتر از تو به تو اینک صدایم کن رها کن غیر ما را ، سوی ما باز آی منم پروردگار پاک بی همتا منم زیبا که زیبا بنده ام را دوست میدارم تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید رهایت من نخواهم کرد بساط روزی خود را به من بسپار رها کن غصه یک لقمه نان و آب فردا را تو راه بندگی طی کن عزیزا ،من خدایی خوب میدانم تو دعوت کن مرا بر خود به اشکی ،یا خدایی،میهمانم کن که من چشمان اشک آلودت را دوست میدارم طلب کن خالق خود را بجوی ما را آهسته میگویم خدایی عالمی دارد قسم بر عاشقان پاک با ایمان قسم بر اسب های خسته در میدان تو را در بهترین اوقات آوردم قسم بر عصر روشن تکیه کن بر من قسم بر روز ،هنگامی که عالم را بگیرد نو ر قسم بر اختران روشن اما دور رهایت من نخواهم کرد بخوان ما را که میگوید که تو خواندن نمیدانی ؟ تو بگشا لب تو غیر از ما ،خدای دیگری داری رها کن غیر ما را آشتی کن با خدای خود تو غیر از ما چه میجویی؟ تو با هر کس به جز با ما چه میگویی؟ و تو بی من چه داری ؟هیچ! بگو با ما چه کم داری عزیزم،هیچ!! تویی والاترین میهمان دنیایم که دنیا بی تو ،چیزی چون تو را ،کم داشت تو ای محبوبتر مهمان دنیاییم نمیخوانی چرا ما را ؟؟ مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟ هزاران توبه ات را اگر چه بشکستی ببینم من تو را از درگهم راندم ؟ اگر در روزگار سختیت خواندی مرا اما به روز شادیت، یک لحظه هم یادم نمیکردی به رویت بنده من، هیچ آوردم؟ که می ترساندت از من ؟ این منم پروردگار مهربانت ،خالقت اینک صدایم کن مرا،با قطره اشکی به پیش آور دو دست خالی خود را با زبان بسته ات کاری ندارم لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم غریب این زمین خاکیم آیا عزیزم، حاجتی داری ؟ تو ای از ما کنون برگشته ای ، ام کلام آشتی را تو نمیدانی؟ ببینم چشم های خیست ،آیا گفته ای دارند؟ بخوان ما را بگردان قبله ات را سوی ما اینک وضویی کن خجالت میکشی از من بگو ،جز من کس دیگر نمیفهمد به نجوایی صدایم کن بدان آغوش من باز است برای درک آغوشم شروع کن یک قدم با تو تمام گامهای مانده اش با من

نوشته شده در بیست و نهم فروردین 1386ساعت 18:28 توسط دختر اهورایی| |

 

گوش کن ،

       دورترین مرغ جهان میخواند

گوش کن،

جاده صدا می کند از دور قدم های تو را

چشم تو زینت تاریکی نیست

پلک ها را بتکان،کفش به پا کن و بیا

و بیا تا جایی که

                  پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

و زمان روی کلوخی بنشیند با تو

و مزامیر شب اندام تو را

مثل یک قطعه ی آواز به خود جذب کند

پارسایی ست در آنجا،

که تو را خواهد گفت:

بهترین چیز رسیدن به نگاهی ست که از حادثه ی عشق تر است!
نوشته شده در بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 0:36 توسط دختر اهورایی| |

 

 

تو زیبا نیستی من کلک زیبا آفرین دارم                                                             

                                     تو شیدا نیستی من شور شیدا آفرین دارم

تو در بزم من این آواره ی مستی به خود بستی

                                     تو رسوا نیستی من جام رسوا آفرین دارم

جنون گل کرد و مجنونی چو من از نو هویدا شد

                                      تو لیلا نیستی،من عشق لیلا آفرین دارم

تو مشغول خود و من باتو در بیداری و خوابم

                                     تو رویا نیستی من فکر رویا آفرین دارم

در این گلزار از هر سو خرامه سرو آزادی

                                    تو رعنا نیستی،من چشم رعنا آفرین دارم

تو سرگرمی که در جمعی،منم تنهای سرگردان

                                   تو تنها نیستی من بخت تنها آفرین دارم

تو سود اشک من هستی که جوشانتر ز دریایی

                                    تو دریا نیستی من اشک دریا آفرین دارم

تو با شیرینی شعر من اینسان مجلس آرایی

                                   تو گویا نیستی،من طبع گویا آفرین دارم

تو را چون طوروخود را همچو موسی در سخن دیدم

                                   تو سینا نیستی،من برق سینا آفرین دارم

 

نوشته شده در بیستم فروردین 1386ساعت 19:58 توسط دختر اهورایی| |

           

 

راه را گم می کنی،با چشم های من برو

پای توخسته است بگذارش،به پای من برو

آسمان را کم تماشا کن،فریبت می دهد

مشکن این آیینه را،با چشم های من برو

اشک من ماند و ملال جاده ی خاموش من

در نگاه من نشین،باهای های من برو

سنگهای جاده حتی آشنایان منند

پس تو تنها نیستی،با آشنای من برو

جاده ی متروک می خواند عبورم را هنوز

عشق من واماندم از رفتن،بجای من برو

نوشته شده در بیستم فروردین 1386ساعت 19:57 توسط دختر اهورایی| |

وقتی تو نیستی

نه هست های ما

چونانکه بایدند نه باید ها ...

عمریست لبخند های لاغر خود را در دل ذخیره می کنم ،باشد برای روز مبادا!

اما

در صفحه های تقویم روزی به نام روز مبادا نیست.

آن روز هر چه باشد

روزی شبیه دیروز روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روزهای ماست.

اما کسی چه میداند؟

شاید امروز روز مبادا باشد!

وقتی تو نیستی

نه هست های ما چونانکه بایدند  نه بایدها...

هر روز بی تو روز مباداست!

نوشته شده در بیستم فروردین 1386ساعت 19:55 توسط دختر اهورایی| |

 

 

زرتشت بیا که با تو امید آید

شب نیز صدای پای خورشید آید

تاریخ اگر دوباره تکرار شود

آدم به طواف تخت جمشید آید

نوشته شده در نوزدهم فروردین 1386ساعت 20:14 توسط دختر اهورایی| |
 
نوشته شده در نوزدهم فروردین 1386ساعت 15:7 توسط دختر اهورایی| |

 

چه فکر می کنی که بادبان شکسته، زورق به گل نشسته ایست زندگی؟

در این خراب ریخته،

که رنگ عافیت از او گریخته

به بن رسیده،راه بسته ایست زندگی؟

چه سهمناک بود سیل حادثه،

که همچو اژدها دهان گشود!

زمین و آسمان ز هم گسیخت.

ستاره خوشه خوشه ریخت.

وآفتاب در کبود دره های آب غرق شد.

هوا بد است!

تو با کدام باد می روی؟

چه ابر تیره ای گرفته سینه ی تو را

که با هزار سال بارش شبانه روز هم،

دل تو وا نمی شود!

تو از هزاره های دور آمدی!

در این درازنای خون فشان

که هر قدم نشان نقش پای توست

در این درشناک دیولاخ

ز هر طرف ، طنین گام های ره گشای توست.

بلند و پست این گشاده دامگاه ننگ و نام

به خون نوشته نامه ی وفای توست.

به گوش بیستون هنوز صدای تیشه های توست.

چه تازیانه ها که با تن تو تاب عشق آزمود!

چه دارها که از تو گشت سربلند!

زهی شکوه قامت عشق

 که استوار ماند در هجوم هر گزند!

نگاه کن هنوز، آن بلند دور،

آن سپیده ،

آن شکوفه زار انفجار نور،کهربای آرزوست!

سپیده ای که جان آدمی هماره در هوای اوست

به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن،

سزد اگر هزار بار بیفتی ازنشیب راه و باز،

رو نهی به آن فراز!

چه فکر می کنی ؟

جهان چوآبگینه ی شکسته ایست

که سرو راست هم در او شکسته می نمایدت.

چنان نشسته کوه در کمین دره های این غروب  تنگ!

که راه، بسته می نمایدت.

زمان بیکرانه را توبا شمار گام عمر ما، مسنج.

به پای او دمی ست این درنگ درد و رنج .

بسان رود، که درنشیب دره سر به سنگ می زند،

رونده باش!

امید هیچ معجزی زمرده نیست،

زنده باش!

 
نوشته شده در نوزدهم فروردین 1386ساعت 14:50 توسط دختر اهورایی| |

ارغوان شاخه ی هم خون جدا مانده ی من،

آسمان تو چه رنگ است امروز؟

آفتابی ست هوا یا گرفته است هنوز؟

من در این گوشه که از دنیا بیرون است

آسمانی به سرم نیست

                از بهاران خبرم نیست

آنچه می بینم دیوار است

آه این سخت سیاه آنچنان نزدیک است

که چو بر می کشم از سینه نفس،نفسم را بر می گرداند

ره چنان بسته که پرواز نگه

در همین یک قدمی می ماند.

کور سویی ز چراغی رنجور

قصه پرداز شب ظلمانی ست

نفسم می گیرد

که هوا هم اینجا زندانیست .

نوشته شده در نوزدهم فروردین 1386ساعت 0:54 توسط دختر اهورایی| |

ببین همیشه خراشی ست روی صورت احساس
همیشه چیزی انگار هوشیاری خواب
به نرمی مرگ می رسد از پشت
و روی شانه ی ما دست میگذارد
و ما حرارت انگشت های روشن او را
بسان سم گوارایی
کنار حادثه سر میکشیم.

نوشته شده در هفدهم فروردین 1386ساعت 16:55 توسط دختر اهورایی| |

در جشن فروردینگان که امروزه بیشتر به جشن فرودگ معروف است، زردشتیان سر مزار درگذشتگان خود (در تهران به قصر فیروزه، گورستان زردشتیان) می‌روند و برای خشنودی روان‌ها عود و کندر آتش می‌زنند

                                                  

نوشته شده در هفدهم فروردین 1386ساعت 13:12 توسط دختر اهورایی| |
کنار تو تنهاتر شده ام

از تو تا اوج تو زندگی من گسترده است.

از من تا من تو گسترده ای.

با تو برخوردم  به راز پرستش پیوستم .

از تو براه افتادم به جلوه ی رنج رسیدم .

با این همه ای شفاف!

و با همه ای شگرف !

مرا راهی از تو بدر نیست

زمین باران را صدا می زند

                                من تو را !

نوشته شده در هفدهم فروردین 1386ساعت 13:10 توسط دختر اهورایی| |


وداع
آخرين شب گرم رفتن ديدمش
لحظه هاي واپسين ديدار بود
او به رفتن بود و من در اضطراب
ديده ام گريان دلم بيمار بود
گفتمش از گريه لبريزم مرو
گفت جانا ناگزيرم ناگزير
گفتم او را لحظه يي ديگر بمان
گفت مي خواهم ولي ديرست دير
در نگاهش خيره ماندم بي اميد
سر نهادم غمزده بر دوش او
بوسه هاي گريه آلودم نشست
بر رخ و بر لاله هاي گوش او
ناگهان آهي كشيد و گفت واي
زندگي زيباست گاهي گاه زشت
گريه را بس كن مرا آتش مزن
ناگزيرم از قبول سرنوشت
شعله زد در من چو ديدم موج اشك
برق زد در مستي چشمان او
اشك بي طاقت در آن هنگامه ريخت
قطره قطره از سر مژگان او
از سخن مانديم و با رمز نگاه
گفت ميدانم جدايي زود بود
با نگاه آخرينش بين ما
هايهاي گريه بدرود بود

 

نوشته شده در هفدهم فروردین 1386ساعت 2:2 توسط دختر اهورایی| |

آدمک آخر دنياست ، بخند

 

آدمک مرگ همين جاست ، بخند

 

آن خدايي که بزرگش خواندي

 

به خدا مثل تو تنهاست ، بخند

 

دستخطي که تو را عاشق کرد

 

شوخي کاغذي ماست ، بخند

 

فکر کن درد تو ارزشمند است

 

فکر کن گريه چه زيباست ، بخند

 

صبح فردا به شبت نيست که نيست

 

تازه انگار که فرداست ، بخند

 

راستي آنچه به يادت داديم

 

پر زدن نيست که درجاست ، بخند

 

آدمک نغمه ي آغاز نخوان

 

به خدا آخر دنياست ، بخند

نوشته شده در هفدهم فروردین 1386ساعت 1:24 توسط دختر اهورایی| |

سخن بگوی که بیگانه پیش ما کس نیست                                         به غیرشمع و همین ساعتش زبان ببرم

میان ما بجز این پیرهن نخواهد بود                       وگر حجاب شود تا به دامنش بدرم

مگوی سعدی ازاین درد جان نخواهد برد                 بگو کجا ببرم آن  جان که از غمت ببرم

ز تاب و تب عاشقانه ی من نمانده اثر در ترانه ی  من

خموشی دل با سیاهی شب کشیده سر از بام خانه ی من

به طوفان دادم آرزو را ز خاطر بردم یاد او را

سبوی دل را می نمانده  به مستی بشکن این سبو را

دیرو دیگر بنای آرزو را بر او بستم مجال گفتگو را

بیاو شبی در جان و دلم ای واله ی غم بر پا کن

بیا و شبی از موج بلا چشمان مرا دریا کن

ز نام و نشان افسانه مخوان کز نام و نشان بیزارم

مرا همه شب با می زدگان در میکده ها رسوا کن

گریزم ز هستی به دامان مستی که گرمی ها بخشد سرود مرا

هوادار عشقم که با شعله ی غم   بسوزد دیگربا  وجود مرا

بزن شعله ها تارو پود مرا، سراپا به آتش بسوزانم

                                                                                                                       بسوزان به عشقی وجود مرا، از این خموشی گریزانم

 

نوشته شده در شانزدهم فروردین 1386ساعت 15:27 توسط دختر اهورایی| |

حافظ           مرا می بینی و هر دم زیادت میکنی دردم

تو را میبینم و میلم زیادت میشود هر دم

به سامانم نمی پرسی نمیدانم چه سر داری

نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و برگردی

گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم

ندارم دستت از دامن مگر در خاک و آن دم هم

که بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم

فرو رفت از غم عشقت دمم،دم می دهی تا کی

دمار از من برآوردی نمی گویی برآوردم

نوشته شده در پانزدهم فروردین 1386ساعت 19:35 توسط دختر اهورایی| |

hfhyf 

اگر همین دل گرفتگی های کوچیک هم نبود که احتمالا آدما میشدن آدم آهنی هایی که از صبح میرن سر کار تا شب جون میکنن و شب میان میخوابن یا به قول همین آدما میمیرن تا فرداش.نمیدونم شایدم این حس منه ولی دنیا رو گاهی خیلی کوچیک میبینم.خیلی کوچیک.گاهی هوس میکنم منم یه پروازی رو تجربه کنم،ولی ... من رسم پرواز و نمیدونم یا مردم پروازشون با من فرق داره. دلم واسه حسش تنگ شده.چقدر بچگی ها خوب بود

               بیا که در پس دیوارها دلم پوسید               از این توالی و تکرارها دلم پوسید

بیا و پنجره های همیشه را وا کن               به سمت کوچه ی دیدارها،دلم پوسید

مرا به آبی پروازها ببر یک صبح              که در سکوت شب غارها دلم پوسید

نگاه صیقلی ات کو در این تکدر سرد          ز بس تراکم زنگارها دلم پوسید

مرا ببر به تماشای آسمانی                        که در تلاقی دیوارها دلم پوسید

نوشته شده در دوازدهم فروردین 1386ساعت 2:9 توسط دختر اهورایی| |

روز هایم چه عبث می گذرند

با صمیمیت غم

در اتاقی که پر از تنهایی ست

و من از پنجره اش بیرون را می نگرم

همه جا آرام است

رهگذرها همگی خوشبختند

رهگذرها چه سبک می گذرند

و چه آسوده به من می نگرند

نه غم یاد کسی نه به دل سایه مِهر عبثی

روزهایم واژه تنهایی من

چه غمین می گذرند

همه جا اندوه است

همه جا سایه یک تنهایی می رقصد....

نوشته شده در دوازدهم فروردین 1386ساعت 1:54 توسط دختر اهورایی| |

چه غریب ماندی ای دل نه غمی نه غمگساری

     نه به انتظار یاری نه ز یار انتظاری

غم اگر به کویم آید بگریزد و بگوید

که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری

سحرم کشید خنجر که چرا شبم نکشته است

تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری

نه چنان شکست کشتم که دوباره سر برآرم

منم و درخت پیری که نداشت برگ و باری

سحرم کشیده خنجر که چرا شبم نکشته است

تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری

نوشته شده در دوازدهم فروردین 1386ساعت 1:49 توسط دختر اهورایی| |
 

هر که سودای تو دارد چه غم از هر دوجهانش

نگران تو چه اندیشه و بیم از دگرانش

آن پی مهر تو گیرد که نگیرد پی خوشش

وان سر وصل تو دارد که ندارد غم جانش

هر که از یار تحمل نکند یار مگویش

وان که در عشق ملامت مکشد مرد مخوانش

به جفایی نرود عاشق صادق

 مژه بر هم نزند گر بزنی تیر بلایش
نوشته شده در یازدهم فروردین 1386ساعت 17:27 توسط دختر اهورایی| |

ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران

بیداری ستاره در چشم جویباران

آیینه ی نگاهت پیوند صبح و ساحل

لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران

بازآ که در هوایت خاموشی جنونم

فریاد ها بر انگیز از سنگ کوهساران

ای جویبار جاری زین سایه برمگریز

کاین گونه فرصت دادت بیشماران

گفتی به روزگاری مهری نشسته گفتم

بیرون نمیتوان کرد حتی به روزگاران

                                                                                                   بیگانگی ز حد رفت ای آشنا مپرهیز

نوشته شده در یازدهم فروردین 1386ساعت 17:27 توسط دختر اهورایی| |

 

 

تو گفتی بیش باش از دیروز و از فردا

و من کمتر از همیشه ام

خوب می دانی که

مرا

بهانه ای نیست برای سر رفتن از

لحظه ها

و تو خوب می دانی

که تنهایم

وهیچ چیزنه این دقایق خوشبو مرا از حجوم خالی اطراف نمی رهاند "                                                   و من کمتر از همیشه ام!
نوشته شده در یازدهم فروردین 1386ساعت 15:9 توسط دختر اهورایی| |
نوشته شده در یازدهم فروردین 1386ساعت 2:39 توسط دختر اهورایی| |