منطق
چرا همیشه
منطقی
روشندر مورد چشم های تو قضاوت می کند؟!!
من از عبور زرد تو
از چشم هایم
بیزارم
!کاش بی منطق
عاشق شوی!حلقه های مداوم پیاپی تا دور دست!
تصمیم درست صادقانه.
با خود وفادار می مانم آیا؟ یا راهی سخت در اختیار می کنم؟
شبنم و برگها یخ زده اند و آرزوهای من نیز !
ابرهای برف زا در آسمان در هم میپیچد
باد می وزد و طوفان در میرسد
دردهای من نیز !
یخ آب می شود در روح من در اندیشه های من
بهار حضور توست ، بودن توست.
کسی میگوید آری به بودنم،
به من، به تو
و از انتظار طولانی شنیدن پاسخ من ، پاسخ تو ، خسته نمیشود !
پرواز اعتماد را تجربه کنیم
وگرنه میشکنیم بالهای دوستی مان را ...

آرامگاه حافظ۲
آرامگاه حافظ ۳

یک نفس با ما نشستی ،خانه بوی گل گرفت
خانه ات آباد! کاین ویرانه بوی
گل گرفت از پریشان گویی ام دیدی پریشان خاطرم،زلف خود را شانه کردی، شانه بوی
گل گرفتپرتو رنگ رخت با آن
گل افشانی که داشت،در زیارتگاه دل،پروانه بوی
گل گرفتلعل گلرنگ تو را تا ساغر
و می بوسه زد،ساقی اندیشه ام، پیمانه بوی
گل گرفتعشق بارید و جنون
گل کرد و افسون خیمه زد،تا به صحرای جنون افسانه بوی
گل گرفتاز شمیم شعر شورانگیز آتش عاشقان
،ساقی و ساغری و میخانه بوی
گل گرفتاما دستش به شستی نمی رسید.
آخر سر وقتی رسید ،پاهایش به زمین نمیرسد .
وقتی پاهایش به زمین ، دستهایش به شستی رسید،
دیگر نمیخواست این پیانوی قدیمی را بزند.
(بر گرفته از کتاب "پاک کن جادویی" نوشته ی شل سیلور استاین)
در این سرای بی کسی، کسی به در نمی زند
به دشت پرملال ما،پرنده پر نمیزند
یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمیکند
کسی به کوچه زار شب در سحر نمی زند
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند
گذر گهیست پر ستم که اندرو به غیر غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند
چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات
برو، که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند
نه سایه دارم و نه بر، بیفکنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند.
به که باید دل بست؟
به که دل باید بست؟!
به چه دلخوش باید بود؟!
وقتی از باغچه ها
بوی خزان می آید
و شقایق مرده است
عشق را جای دگر باید جست...
یاس را جای دگر باید کاشت...
8۶/1/14
اهواز
باد می آید و من بی احساس
خیلی غزل بارانی ات را دوست دارم
آیینه ی پیشانی ات را دوست دارم
گاهی پر از تردیدهای بی دلیلی
تردیدهای آنی ات را دوست دارم
در عمق چشمت حالتی مرموز داری
دلشوره ی پنهانی ات را دوست دارم
گاهی سکوتت میل بشکستن ندارد
خاموشی طولانی ات را دوست دارم
وقتی که با دریا و ساحل همزبانی
آرامش طوفانی ات را دوست دارم
همواره مثل بادها سامان نداری
من بی سروسامانی ات را دوست دارم
باور کن حرف حرفت از "الف" تا
آن نقطه ی پایانی ات را دوست دارم
تا روشنایی باز از من رو نگیرد
کورش برخیز اینجا کسی بیدار نیست
ایران تو ویران شده اما کسی هوشیار نیست
بردند سکندرهای پست ، بردند عرب ها و مغول
بنیان و بنیاد شکوه
برخیز ببین ای ساربان ، گمراهی این مردمان
در این شب خسته دلان،خورشید شو شاه جهان!
اکنون که وقت خواب نیست!!!
ماندن در این مرداب
آرام آرام از افق خورشید سر بر میکشد
اما عجب دارد هنوز ، گویی که ره گم کرده است
آن سرزمین پر جلال
آن مردم شادوبزرگ ،پس کو گجا رفت و چه شد؟!
باور نداری هنوز اما دگر کورش کجاست؟
در زیر خاک سالها دل خوش به ما بیدارها … !!!!!!
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
وین حل معما نه تو خوانی و نه من
هست از پس پرده گفتگوی من و تو
چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من
عزیز دل تو را با خویشتن یک دل نمی بینم
بجز خون دل ازین عشق بی حاصل نمی بینم
هزاران جهد کردم تا به راهت آورم لیکن
جه حاصل چون تو را در همرهی مایل نمی بینم.
دلتنگم و دیدار تو درمان من است
بی رنگ رخت زمانه زندان من است
بر هیچ تنی مباد و بر هیچ تنی
آنچه از غم هجران تو بر جان من است

عشق عشق می آفریند
عشق زندگی می بخشد
زندگی رنج به همراه دارد
رنج دلشوره می آفریند
دلشوره جرأت می بخشد
جرأت اعتماد به همراه دارد
اعتماد امید می آفریند
امید زندگی می بخشد
زندگی عشق می آفریند
عشق عشق می آفریند ! ...

آن که میگوید دوستت دارم
خنیاگر غمگینی ست
که آوازش را از دست داده است.
ای کاش عشق را زبان سخن بود!
هزار کاکلی شاد ،
در چشمان توست.
هزار قناری خاموش در گلوی من.
عشق را ،
ای کاش زبان سخن بود!
آنکه میگوید دوستت دارم
دل اندوهگین شبی ست
که مهتابش را میجوید.
ای کاش عشق را،
زبان سخن بود.
هزار آفتاب خندان در خرام توست
هزار ستاره ی گریان
در تمنای من.
عشق را زبان سخن بود.


