تبليغاتX
پنجره و باران"دختر اهورایی"

هر بامداد تا نور مهر مي دمد از كوه هاي دور

من بال مي گشايم ، چابك تر از نسيم

پيغام صبحدم را

با شعرهاي روشن

پرواز مي دهم .

انبوه خفتگان را

با نغمه هاي شيرين

آواز مي دهم

از نور حرف مي زنم ، از نور

از جان زنده ، از نفس تازه ، از غرور .

اما در ازدحام خيابان

گم مي شود صداي من و نغمه هاي من .

گويند اين و آن :

" خود را از اين تكاپوي بيهوده وارهان !

بي حاصل است اين همه فرياد

در گوش هاي كر !

ديوانه حرف مي زند از نور

با موش هاي كور ! "

بيگانه با تمامي اين حرف های سرد

من ، همچنان صبور

با عشق ، شوق ، شور،

انبوه خفتگان را

آواز مي دهم .

پيغام صبحدم را پرواز میدهم

هر سو كه مي روم،در گوش این و آن

حتي در ازدحام خيابان از نور حرف می زنم

از نورحرف می زنم، از نور حرف می زنم،از نور حرف میزنم

نوشته شده در بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 23:23 توسط دختر اهورایی| |

هر چه با من اینجاست رنگ رخ باخته است

آفتابی هرگز گوشه ی چشمی هم بر فراموشی این دخمه نینداخته است

اندر این گوشه ی خاموش فراموش شده

کز دم سردش هر شمعی خاموش شده

یاد رنگینی در خاطر من گریه می انگیزد

ارغوانم آنجاست

ارغوانم تنهاست

ارغوانم دارد می گرید

چون دل من که چنین خون آلود،هر دم از بیم فرو می ریزد

ارغوان ! این چه رازیست که هر بار بهار با عزای دل ما می آید؟

که زمین از خون پرستوها رنگین است

این چنین بر جگر سوختگان داغ بر داغ می افزاید

ارغوان پنجه ی خونین زمین!

دامن سرخ بگیر وز سواران خرامنده ی خورشید بپرس

کی بر این دره ی غم میگذرند؟

ارغوان خوشه ی خون!

بامدادان که کبوترها،بر لب پنجره باز سحرغلغله می آغازند

جان گلرنگ مرا بر سر دست بگیر

به تماشاگه پرواز ببر

آه بشتاب!که هم پروازان ، نگران غم هم پروازند

ارغوان بیرق گلگون بهار!

تو برافراشته باش

شعر خونبار منی

یاد رنگین رفیقانم را بر زبان داشته باش

تو بخوان نغمه ناخوانده ی من

ارغوان شاخه ی هم خون جدا مانده ی من!

نوشته شده در بیستم خرداد 1386ساعت 0:29 توسط دختر اهورایی| |

                                                    خلوت با تو...

گنه را دوست میدارم

و

شیطان را

اگر از یاد تو

اشکی ز چشمانم فرو ریزد....

نوشته شده در شانزدهم خرداد 1386ساعت 1:26 توسط دختر اهورایی| |

راستی یکی ست و آن راه راستی است.

***

اگر می خواهی با خداوند یکی شوی نگاهی به پیرامونت بینداز و به اندرون خود بنگر.

***

بهترین راه پرورش روان،اندیشیدن در خاموشی است.

***

زندگی ظهور زیبایی و مهربانی هاست، با هم مهربان باشید.

***
خورشید و مهر را به اندیشه و روان خود ببرید و آن را بپرورانید و بیالایید که اگر چنین کنید آنگاه خواهید دید که خورشید و مهر از اندیشه و روان و دل شما سر بر خواهد زد و شما خود خورشید خواهید شد و نخست دل و جان خود و سپس جهان را روشنایی خواهید داد
.

***

به زیبایی و شادی خود برسید چرا که خدا زیباست و هم شاد است و مردمی اینگونه را دوست می دارد.

***

من با هیچکس بر سر آیین و باوری که دارد نمی جنگم و خون وی را نمی ریزم چرا که خدای هر کس همان است که خرد او به او می نمایاند.

***

بگذارید افتخار شما در این باشد که همواره بیش از آنچه مورد علاقه اید علاقمند باشید و هرگز مرتبه ی اول را از دست ندهید.

***

همه از روی خرد راه خود را برگزینید که بهترین کار است.

***

نوشته شده در چهاردهم خرداد 1386ساعت 1:3 توسط دختر اهورایی| |
                                                   خورشید باش!
نوشته شده در دهم خرداد 1386ساعت 14:55 توسط دختر اهورایی| |

پیش ساز تو من از سحر سخن دم نزنم

به زبانی چو بیان تو ندارد سخنم

ره مگردان و نگهدار همین پرده ی راست

تا من از راز سپهرت گرهی  باز کنم

چه غریبانه تو با یاد وطن مینالی

من چه گویم که غریب است دلم در وطنم

شعر من با مدد ساز تو آوازی داشت

کی بود باز که شوری به چمن در فکنم

همه مرغان هم آواز پراکنده شدند

آه از این باد بلا خیز که زد در چمنم

نی جدا زان لب و دندان چه نوایی دارد؟

من ز بی هم نفسی ناله به دل میشکنم

بی تو آری غزل سایه ندارد لطفی

باز راهی بزن ای دوست که آهی بزنم

 

نوشته شده در نهم خرداد 1386ساعت 19:59 توسط دختر اهورایی| |
شعر از مشیری

نوشته شده در چهارم خرداد 1386ساعت 15:23 توسط دختر اهورایی| |
                                               ابتدای ویرانی

نوشته شده در دوم خرداد 1386ساعت 22:46 توسط دختر اهورایی| |