سمن
بویان غبار دل چو بنشینند ، بنشانندپری رویان قرار دل چو بستیزند ، بستانند
به فتراک جفا دلها چو بربندند ، بر بندند
ز زلف عنبرین جانها چو بگشایند، بفشانند
زرویم راز پنهانی چو می بینند، میخوانند
به عمری یک نفس ما چو بنشینند ، بر خیزند
نهال شوق در خاطر چو برخیزند ، بنشانند
سرشک گوشه گیران را چو دریابند ، در یابند
رخ مهر از سحرخیزان نگردانند اگر دانند
چو منصور از مراد آنان که بردارند، بردارند
که با این درد اگر دربند درمانند ، درمانند
دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد
ز فکر آنان که درتدبیر درمانند ، درمانند
در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ، ناز آرند
بدین درگاه حافظ را چو می خوانند، می خوانند
چون آریایی تک سوار پر رنگ چون رنگ بهار
چشمان من شب رنگ و پاک دستان گرمم مثل خاک
با من چو شب همراه نیست در قلب شادم آه نیست
من چون طلوعی درسحر شوق پرستو در سفر
قلبم ز فردا روشن هست خاک عزیزم گلشن است
من دختری ایرانیم من با صفا بارانیم
گرد آفرید قصه ها صحرایی و دریاییماز نسل مریم پاک تر از حوریان دهر سر
بر گیسوانم موج ها چون موج دریای خزر
ازناز من
گل ها شکفت کوه از غرور من نگفت؟؟؟من دختری ایرانیم چون شبنمی بارانیم
سرخی آتش از من است احساس دریا با من استلبخند نوروزی منم سیمای پیروزی منم
زیبا چو مهتاب جنوب یلدای بهروزی منم
از لای انگشتان من موسیقی باران خوش است
با رقص من در باغ گل آواز بلبل ها خوش است
من دختری ایرانیم من با صفا بارانیم
در چشم من نور خدا روحم ز ناپاکی جدا
طناز و آرام و صبور زیبا چو رویاهای دور
من از تبار نسترن از ایل گلهای ختن
با من شود خاکم بهار صحرا ز یادم نغمه سار
چشمه بجوشد از زمین راهی دریا آبشار...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
درود دوستان من!این شعر را تقدیم میکنم به دختران سرزمین ایران، و آنان که بارها از من خواسته بودند خودم را معرفی کنم! شوربختانه این دلنوشته را نتوانستم کامل کنم و کمی هم از نظر وزنی اشکال دارد که می دانم با بزرگواریتان خواهید بخشید!
حیلت رها کن عاشقا
،دیوانه شو، دیوانه شوو اندر دل آتش درآ
،پروانه شو ، پروانه شوهم خویش را بیگانه کن ، هم خانه را ویرانه کن
وا نگه بیا با عاشقان
، هم خانه شو ، هم خانه شوباید که جان جان شوی ، تا لایق جانان شوی
گر سوی مستان میروی
، مستانه شو ، مستانه شوچون جان تو شد در هوا
، ز افسانه ی شیرین مافانی شو و چون عاشقان
افسانه شو ، افسانه شواندیشه ات جایی رود و آنگه تو را آنجا کشد
ز اندیشه بگذر چون غزال
، پیشانه شو ، پیشانه شوگر چهره بنماید صنم پر شو از او چون آینه
ور زلف بگشاید صنم
، رو شانه شو ، رو شانه شو"از تنصیف های کنسرت اسپانیای استاد شجریان"
تو
تنها کسی هستی که وقتی باد می آیدمثل من از اضطراب سایه ها سرشاری!
تو
تنها کسی هستیکه در هوای بی کسی من
به پرواز در می آیی
و مرا می بری تا اوج
تو
تنها کسی هستیکه وقتی به چشمانم می نگری
نجابت شاخه های یاس را می بویی!
تو
تنها کسی هستی که تنهایی ، و تنهایی مرا می فهمی!همه آمدند و رفتند
تو
تنها کسی هستی که می دانمهرگز نخواهی آمد!!!
که جهانی است
و تا چشم کار می کند از پرده ی اشکی نوشته ام
که پوشانده تمام کوچه های مجاوری
که ختم به خاکستری خوابگاه غروب است
برایم نوشته ای
اصلا
به جای حفظ این همه قانون
گوشواره های بدل بیاویز و
سایه ی فیروزه ای بزن
و گوشه ی لبهات
برای مزمزه ، چند قطعه جاز سبک تر از کاه و...
فقط شبیه خودت که نباشی،
دیگر نه غربتی ست
و نه بغض قرمزی
که ماسیده روی سفیدی چشمت.

