تبليغاتX
پنجره و باران"دختر اهورایی"

سمن بویان غبار دل چو بنشینند ، بنشانند

پری رویان قرار دل چو بستیزند ، بستانند

به فتراک جفا دلها چو بربندند ، بر بندند

ز زلف عنبرین جانها چو بگشایند، بفشانند

زرویم راز پنهانی چو می بینند، میخوانند

به عمری یک نفس ما چو بنشینند ، بر خیزند

نهال شوق در خاطر چو برخیزند ، بنشانند

سرشک گوشه گیران را چو دریابند ، در یابند

رخ مهر از سحرخیزان نگردانند اگر دانند

چو منصور از مراد آنان که بردارند، بردارند

که با این درد اگر دربند درمانند ، درمانند

دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد

ز فکر آنان که درتدبیر درمانند ، درمانند

در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ، ناز آرند

بدین درگاه حافظ را چو می خوانند، می خوانند

نوشته شده در سی ام مرداد 1386ساعت 22:1 توسط دختر اهورایی| |
  من دختری ایرانی ام                همرنگ دریا آبیم

چون آریایی تک سوار        پر رنگ چون رنگ بهار

چشمان من شب رنگ و پاک   دستان گرمم مثل خاک

با من چو شب همراه نیست     در قلب شادم آه نیست

من چون طلوعی درسحر         شوق پرستو در سفر

قلبم ز فردا روشن هست      خاک عزیزم گلشن است

من دختری ایرانیم           من با صفا بارانیم

گرد آفرید قصه ها          صحرایی و دریاییم

از نسل مریم پاک تر      از حوریان دهر سر

بر گیسوانم موج ها       چون موج دریای خزر

ازناز من گل ها شکفت   کوه از غرور من نگفت؟؟؟

من دختری ایرانیم            چون شبنمی بارانیم

سرخی آتش از من است       احساس دریا با من است

 لبخند نوروزی منم             سیمای پیروزی منم

زیبا چو مهتاب جنوب           یلدای بهروزی منم

از لای انگشتان من          موسیقی باران خوش است

با رقص من در باغ گل        آواز بلبل ها خوش است

من دختری ایرانیم                 من با صفا بارانیم

در چشم من نور خدا            روحم ز ناپاکی جدا

طناز و آرام و صبور       زیبا چو رویاهای دور

 من از تبار نسترن              از ایل گلهای ختن

 با من شود خاکم بهار       صحرا ز یادم نغمه سار

چشمه بجوشد از زمین           راهی دریا آبشار...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

درود دوستان من!این شعر را تقدیم میکنم به دختران سرزمین ایران، و آنان که بارها از من خواسته بودند خودم را معرفی کنم! شوربختانه این دلنوشته را نتوانستم کامل کنم و کمی هم از نظر وزنی اشکال دارد که می دانم با بزرگواریتان خواهید بخشید!

نوشته شده در بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 21:5 توسط دختر اهورایی| |

حیلت رها کن عاشقا،دیوانه شو، دیوانه شو

و اندر دل آتش درآ ،پروانه شو ، پروانه شو

هم خویش را بیگانه کن ، هم خانه را ویرانه کن

وا نگه بیا با عاشقان ، هم خانه شو ، هم خانه شو

باید که جان جان شوی ، تا لایق جانان شوی

گر سوی مستان میروی ، مستانه شو ، مستانه شو

چون جان تو شد در هوا ، ز افسانه ی شیرین ما

فانی شو و چون عاشقان افسانه شو ، افسانه شو

اندیشه ات جایی رود و آنگه تو را آنجا کشد

ز اندیشه بگذر چون غزال ، پیشانه شو ، پیشانه شو

گر چهره بنماید صنم پر شو از او چون آینه

ور زلف بگشاید صنم ، رو شانه شو ، رو شانه شو

                                                              "از تنصیف های کنسرت اسپانیای استاد شجریان"

نوشته شده در نوزدهم مرداد 1386ساعت 12:36 توسط دختر اهورایی| |

تو تنها کسی هستی

که وقتی باد می آید

مثل من از اضطراب سایه ها سرشاری!

تو تنها کسی هستی

که در هوای بی کسی من

به پرواز در می آیی

و مرا می بری تا اوج

تو تنها کسی هستی

که وقتی به چشمانم می نگری

نجابت شاخه های یاس را می بویی!

تو تنها کسی هستی که تنهایی ، و تنهایی مرا می فهمی!

همه آمدند و رفتند

تو تنها کسی هستی که می دانم

هرگز نخواهی آمد!!!

نوشته شده در دوازدهم مرداد 1386ساعت 15:19 توسط دختر اهورایی| |
نوشته شده در ششم مرداد 1386ساعت 23:30 توسط دختر اهورایی| |

برایت از غربتی نوشته ام
که جهانی است

و تا چشم کار می کند از پرده ی اشکی نوشته ام

که پوشانده تمام کوچه های مجاوری

که ختم به خاکستری خوابگاه غروب است

برایم نوشته ای

اصلا

به جای حفظ این همه قانون

گوشواره های بدل بیاویز و

سایه ی فیروزه ای بزن
و گوشه ی لبهات
برای مزمزه ، چند قطعه جاز سبک تر از کاه و...

فقط شبیه خودت که نباشی،

دیگر نه غربتی ست
و نه بغض قرمزی

که ماسیده روی سفیدی چشمت.


نوشته شده در دوم مرداد 1386ساعت 20:16 توسط دختر اهورایی| |