هنر
عشق آیا هنر مردن نیست؟دوست داشتن مردن است
و از نو زیستن ،
و از نو مردن :
دوست داشتن یعنی زنده بودن.
دوستت دارم
چون فانی ام
و تو نیز!
ترا دیدم ، از تنگنای زمان جستم
ترا دیدم ، شور عدم در من گرفت
و بیندیش که سودایی مرگم
کنار تو ، زنبق سیرابم.
دوست من،هستی ترس انگیز است !
به صخره ی من ریز ، مرا در خود بسای ، که پوشیده از خزه ی نامم.
بروی ،که تری تو ، چهره ی خواب اندود مرا خوش است
غوغای چشم و ستاره فرو نشست ، و بمان تا شنوده ی آسمان ها شویم
بدرآ ، بی خدایی مرا بیا ، محراب بی آغازم شو !
نزدیک آی ، تا سراسر "من " شوم.
دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای میخواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده میگیرد
و هر دانه ی برفی به اشکی نریخته می ماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است،
از حرکات ناکرده،
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده ...
در این سکوت حقیقت ما نهفته است ،
حقیقت تو و من!
مارکوت بیکل
بیا و پنجره های همیشه را وا کن به سمت کوچه ی دیدارها،دلم پوسید
مرا به آبی پروازها ببر یک صبح که در سکوت شب غارها دلم پوسید
نگاه صیقلی ات کو در این تکدر سرد ز بس تراکم زنگارها ، دلم پوسید
به چارگوشه ی این عنکبوت خانه ی کور میان کشمکش تارها دلم پوسید
ببار بر عطش زخم های تشنه ی من که در عقیم نمکزارها دلم پوسید
مرا ببر به تماشای آسمانی که در تلاقی دیوارها دلم پوسید
دیگر این پنجره بگشای که من
به ستوه آمدم از این شب تنگ
دیر گاهی ست که در خانه ی همسایه ی من خوانده خروس
وین شب تلخ عبوس
می فشارد به دلم پای درنگ .
دیرگاهی است که من در دل این شام سیاه
پشت این پنجره بیدار و خموش
مانده ام چشم به راه!
همه چشم و همه گوش :
مست آن بانگ دل آویز که می آید نرم
محوآن اختر شب تاب که می سوزد گرم
مات آن پرده ی شبگیر که می بازد رنگ .
آری،
این پنجره بگشای که صبح
می درخشد پس این پرده ی تار
می رسد از دل خونین سحر بانگ خروس
وز دل آینه ام میسترد زنگ فسوس
بوسه ی مهر که در چشم من افشانده شرار
خنده ی روز که با اشک من آمیخته رنگ ....

