تا چشم های خدا
...در نگاهت
آب بود
و خاک بود و
باد بود
.برای جوانه زدن اما
هنوز چیزی کم داشت
.تا چشم های خدا راه زیادی ست
!!شب فرو می افتاد
به درون آمدم و پنجره ها را بستم
باد با شاخه در آویخته بود
من در این خانه ی تنها، تنها
غم ِ عالم به دلم ریخته بود
ناگهان حس کردم
که کسی
آنجا بیرون در باغ
در پس ِ پنجره ام
می گرید ...
صبحگاهان
شبنم
می چکید از گل ِ سیب!!!
دركيش زردشتي باور به وجود منجي و رهاننده سابقه اي چند هزار ساله دارد . داستان ظهور منجي موصوف در دين زردشتي به صورت خلاصه چنين است
:نطفهي زردشت پيامبر ، در گل هاي نيلوفر درياچهي هامون ( كانسئويه ) به صورتي معجزه آسا حفظ شده است و در ابتداي هر هزاره ( از سه هزار سال پيش از متلاشي شدن جهان و فرا رسيدن قيامت ) دختري از نژاد زردشت در درياچه تن خود را مي شويد و با نطفهي زردشت و با واسطهي گل هاي نيلوفر باردار مي شود
.سه شخصيت عدالت گستر ،به اين شيوه به دنيا مي آيند . اولين آن ها « هوشيدر » نام دارد و دومين آن ها « هوشيدر ماه » ناميده مي شود و اما نفر سوم كه همان منجي و رهانندهي بشريت از ظلم و جور جابران است ، « سو شيانت
» هامون سترونهنگام خزان است و شب تيرهي بهمن
دل در هوس روشني و گردش گلشـن
افسوس خزان كرده دراين ناحيه مسكن
در زابل هستي ، ز پي مـــرگ تهمتن
كارم شده شيون ؛ هامون سترون
ديري است نگاهم سوي زابل نگران است
هامون بهاري همه جا خــوار خزان است
نيلـــــوفر آبي به دل خاك نهان است
ضحاك ستم در دل اين دشت دوان است
آمادهي كشتن ؛ هامون ستــرون
گفتــــــــند هزاره به هزاره تو بزايي
زنگ از رخ غمديدهي ايران ، بزدايـــي
فرياد كــــــــني بر ستم و ظلم نپايي
اي آرزوي مردم ايران تو كجـــــــايي
اي رفته ز ميهن ؛ هامون ستـرون
گفتـند كه خورشيد جهانتاب ، تويي تو
سرمايهي هر چشــمه و هر آب ، تويي تو
در ديدهي خونبار جهان ، خواب ، تويي تو
مواج و خروشــــنده و بيتاب ، تويي تو
اي چشمهي روشن ؛ هامون ستـــــرون
گفتـــــند كه نيلوفر تو ، مادر داد است
گفتــــند كه هوشيدر ماه ، از تو بزادست
اينك رخ تو ، پايگه غصــــــه و ياد است
آن دشت پر از عشق ، كنون خانهي باد است
اي سور تو شيون ؛ هامون ستــــــرون
كو مژدهي پيروزي بهـــــــرام ظفرمند ؟
كو دست فريدون كه به ضحـــاك نهد بند ؟
كو موج خروشان سراسيمهي چون قنـــد ؟
گرشاسپ ، كجا تخــــــم عدالت بپراكند ؟
كو گرد تهمتن ؟ هامون ستــــــــرون
نيــزار تو ، ديگر به نظر ، رشك جنان نيست
آن برهي ايزد به كنــــــار تو دوان نيست
دوشيزهي بكري به كـــران تو ، چمان نيست
نيلـــــــــوفر آبي تو در آب عيان نيست
خشكيــــــده به دامن ؛ هامون سترون
ديگر گز تو ، تيـــــر به چشم جهلا نيست
ياريگـــــــــر روز بد و رنج عقلا نيست
اميد رهايي ، ز كف شيــــــــر بلا نيست
سيمرغ ، دگر در غـــــم تنهايي ما نيست
اي كشتهي بي تن ؛ هامـــــون سترون
چشمم به ره داد فــــــريدون ، كه بيايد
زنجير ، ز پاي همه شيران ، بگشــــــايد
ضحاك ستم را به خوشـــــي ، بند نمايد
در كوه دماونـــــــــد و برآن هيچ نپايد
چون گرد تهمتن ؛ هامــــــون سترون
افسوس ، فريدون شده ترســـان و گريزان
ديوان سپيـــــــــد و سيه ظلم ، فراوان
آشفته ز توران بلا ، مهد دليـــــــــران
دلهاي همه غمزدگان ، ســــوي تو پويان
آمادهي مردن ؛ هامــــــــون سترون
هر شب، به اميـــــد رخ فرداي تو تا كي ؟
غمديده و دلبسته و شيــــداي تو تا كي ؟
بيهوده بسوزم به تمنـــــــاي تو تا كي ؟
تا كي به خيـــــــــال رخ زيباي تو تا كي
اين ديده به روزن ؟ هامـــــون سترون
خامش منشين ، از همه ســـو، جوش بر آور
پر كن همـــــــه عالم ز صفاي در و گوهر
نيلــــــــــوفر رنگين ز دل خويش برآور
هوشيــــــــدرمهچهــــرهي آزاده بپرور
كن هديه به ميهن ؛ هامــــــون ستـــرون
امواج تو اينك ، ز ســــــرشك من و ما زاد
رفت آن همه زيبايي و اميــــــــد تو بر باد
آن قرعهي نابـــــــــودي ، بر نام تو افتاد
زد بوسه ، لب مرگ، بر آن چهــــرهي ناشاد
در شادي دشمن ؛ هامــــــون ستـــــــرون
اندوه تو ، شــــــــادي ز دل آدميان ، برد
اميد رهايي به دل اهل جهــــــــان ، مرد
اشكم چو يخ اندر دل غمگين من افســـــرد
چشمان من از لحظهي ديدار تو پژمـــــــرد
چون لاله به گلخن ؛ هامــــــــون ستـــرون
اميد من افسوس ، همه خواب و خيــــال است
آزادي اين ملت غمديده ، محـــــــا ل است
از بار ستم ، قامت اين قـــــــوم ، هلال است
آن قامت چون ســرو كنون گشته چو دال است
از سردي بهمن ؛ هامـــــــــون ستــــرون
افسوس ، از آن آب گهرزاي تو ، افســـــــوس
افسوس ، از آن چهرهي زيباي تو ، افســـــوس
افسوس ، زنيلوفر بوياي تو ، افســــــــــوس
افسوس ، ز دوشيزهي نازاي تو ، افســـــــوس
هامون ستـــــــرون ؛ هامون ستــــرون
احمد باراني
---------------------------------------------------------------------------------------------
این شعر از آثار کم نظیری ست که می تونید در وبلاگ شاعر آن، مطالب دیگرش را نیز بخوانید.روی هامون سترون کلیک کنید!
به جویبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طویلم بودند
به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من
از فصل های خشک گذر می کردند
به دسته های کلاغان
که عطر مزرعه های شبانه را
برای من به هدیه می آوردند
به مادرم که در اینه زندگی می کرد
و شکل پیری من بود
و به زمین که شهوت تکرار من درون ملتهبش را
از تخمه های سبز می انباشت سلامی دوباره خواهم داد
می آیم می آیم می آیم
با گیسویم : ادامه بوهای زیر خاک
با چشمهایم : تجربه های غلیظ تاریکی
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار
می آیم می آیم می آیم!
و آستانه پر از عشق می شود
و من در آستانه به آنها که دوست می دارند،
و دختری که هنوز آنجا
در آستانه پرعشق ایستاده سلامی دوباره خواهم داد

