تبليغاتX
پنجره و باران"دختر اهورایی"

دیرست ، گالیا!

در گوش من فسانه ی دلدادگی مخوان!

دیگر زمن ترانه ی شوریدگی مخواه!

دیرست،گالیلا!به ره افتاد کاروان.

عشق من و تو؟...آه

این هم حکایتی است.

اما،در این زمانه که درمانده هر کسی

از بهر نان شب،

دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست.

...

دیرست گالیا!

هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست.

هر چیز رنگ آتش و خون دارد این زمان.هنگامه ی رهایی لبها و دستهاست

عصیان زندگی ست.

در روی من مخند!

شیرینی نگاه تو بر من حرام باد!

بر من حرام باد از این پس شراب و عشق!

بر من حرام باد تپشهای قلب شاد!

نوشته شده در بیست و دوم آبان 1386ساعت 0:33 توسط دختر اهورایی| |

خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی ، بال های استعاری


لحظه های کاغذی را ، روز و شب تکرار کردن

خاطرات بایگانی ، زندگی های اداری


آفتاب ِ زرد و غمگین ، پلّه های رو به پایین

سقف های سرد و سنگین ، آسمانهای اجاری


با نگاهی سرشکسته ، چشمهایی پینه بسته

خسته از درهای بسته ، خسته از چشم انتظاری


صندلی های خمیده ، میزهای صف کشیده

خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری


عصر جدول های خالی ، پارکهای این حوالی

پرسه های بی خیالی ، نیمکت های خماری


رونوشت روزها را ، روی هم سنجاق کردم
:
شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری


عاقبت پرونده ام را ، با غبار آرزوها

خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری


روی میز خالی من ، صفحهء باز حوادث

در ستون تسلیت ها ، نامی از ما یادگاری

قیصر امین پور

روحش شاد و یادش گرامی!

نوشته شده در پانزدهم آبان 1386ساعت 22:31 توسط دختر اهورایی| |
مارکوت بیکل

نوشته شده در هفتم آبان 1386ساعت 19:28 توسط دختر اهورایی| |