تبليغاتX
پنجره و باران"دختر اهورایی"
 
نوشته شده در بیست و سوم آذر 1386ساعت 0:27 توسط دختر اهورایی| |

روزی دوباره کبوتر هایمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت.

روزی که کمترین سرود

بوسه است

و هر انسان برای هرانسان برادری ست.

روزی که دیگر درهای خانه را نمی بندند

قفل

افسانه ای ست

و قلب برای زندگی بس است.

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.

روزی که آهنگ هر حرف زندگی ست.

تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم.

روزی که هر لب ترانه ای ست

تا کم ترین سرود بوسه باشد.

روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی

و مهربانی با زیبایی یکسان شود.

روزی که ما

دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم...

و من آن روز را انتظار میکشم

حتی اگر روزی که دیگر نباشم!

نوشته شده در سیزدهم آذر 1386ساعت 23:59 توسط دختر اهورایی| |

ره میخانه و مسجد کدام است؟؟

که هر دو بر من مسکین حرام است

نه در مسجد گذارندم که رند است

نه در میخانه کاین خمار خام است

برای مسجد و میخانه گاهی ست

بجویید ای عزیزان کاین کدام است؟

به میخانه امامی مست خفته است

نمی دانم که آن بت را چه نام است؟!

مرا کعبه خرابات است امروز

حریفم قاضی و ساقی امام است

برو عطار کو خود می شناسد

که سر بر کیست سرگردان کدام است؟!

نوشته شده در یکم آذر 1386ساعت 23:53 توسط دختر اهورایی| |