کجا می روی ؟
با تو هستم
ای رانده حتی از اینه
ای خسته حتی از خودت
کجای این همه رفتن
راهی به آرزوهای آدمی یافتی ؟
کجای این همه نشستن
جایی برای ماندن دیدی ؟
سر به راه
رو به نمی دانی تا کجا
چرا اتاقت را با خود می بری ؟
چرا عکس های چند سالگی را به ماه نشان می دهی ؟
خلوت کوچه ها را چرا به باد می دهی ؟
یک لحظه در این تا کجای رفتن بمان
شاید آن کاغذ مچاله که در باد می دود
حرفی برای تو دارد
سطری نشانی راهی
خیالت من از این همه فریب
که در کتابخانه های دنیا به حرف می ایند
و در روزنامه های تا غروب می میرند
چیزی نفهمیده ام ؟
خیالت من از پنجره های باز خانه ی سالمندان
که رو به از صبح توپ بازی
تا بای بای تیله ها و گل سرهای رنگی حسرت می کشند
چیزی نفهمیده ام ؟
هنوز راهی از چشم های خیسم
رو به خاک بازی در باغ و
پله های شکسته ی روز دبستان
می رود
هنوز بغضی ساده
رو به دفتری از امضای بزرگ و یک بیست
که جهان را به دل خالی ام می بخشید
می شکند
حالا در این بی کجایی پرشتاب
با که اینقدر بلند حرف می زنی ؟
تمام چشم های شهری شده نگاهت می کنند
کسی نیست ، با خودم حرف می زنم
( هیوا مسیح)
سینه بگشای چو دشت،
اگرت پرتو خورشید حقیقت باید!
وقتی از جنگل گم پا نهادی بیرون،
و رها گشتی از آن گره ی کور گمار،
ناگهان آبشاری از نور
بر سرت می ریزد!
و آن آسمان،با همه ی پهناوری بی مرزش
در تو می آمیزد!
ای فراز آمده از جنگل کور،
هستی دشت آشکارا بادت!
بر لب چشمه ی خورشید زلال،
جرعه ی نور گوارا بادت!
(ه-الف-سایه)
تنها اگر دمی
کوتاه آیم از تکرار این پیش پا افتاده سخن که
"دوستت دارم"
چون تندیسی بی ثبات بر پایه ی ماسه
به خاک در می غلتی
و پیش از آن که لطمه ی درد درهم ات شکند
به سکوت می پیوندی.
پس،از تو چه خواهد ماند
چون من بگذرم؟
تنها
تکرار " دوستت دارم " است؟
با این همه
بغض ام اگر بترکد...-
نه،
پر کاهی بر آب بنخواهد رفت
میدانم!
