از اندیشه های زرتشت:بگذارید افتخار شما در این باشد که همواره بیش از آنچه مورد علاقه اید علاقمند باشید و هرگز مرتبه ی اول را از دست ندهید.
ساده است نوازش سگی ولگرد
شاهد آن بودن که چگونه زیر قلتکی می رود
و گفتن که سگ من نبود!
ساده است ستایش گلی
چیدنش و از یاد بردنش،
که گلدان را آب باید داد!
ساده است بهره جویی از انسانی
دوست داشنش بی احساس عشقی
او را به خود وا نهادن و گفتن که دیگر نمی شناسمش!
ساده است لغزش های خود را شناختن.
با دیگران زیستن به حساب ایشان،
و گفتن که : من چنینم!
ساده است که چگونه می زی.
آری زیستن سخت ساده است
و پیچیده نیز هم !
منع خویش از گریه و زاری نمی آید ز من
طفل اشکم،خویشتن داری نمی آید ز من
با گل و خار جهان،یکرنگ از روشندلی
صبح سیمینم،سیه کاری نمی آید ز من
آتشی،بویی ز دلجوئی نمی آید ز تو
چشمه ام،کاری بجز زاری نمی آید ز من
ای دل رنجور،از من چشم همدردی مدار
خسته ی دردم،پرستاری نمی آید ز من
امشب ازمن نکته ی موزون چه می جوئی رهی
شمع خاموشم،گهرباری نمی آید ز من
لیلی افسانه ای...
چشم هایم نرگسین و قامتم سروی سر است
خنده هایم ترد و یک دنیا پر از شور و شر است
دستهایم،سرزمین خستگی های شما
گیسوانم زیر این شب رنگ ها زیباتر است
این منم معشوقه ی شیرین نگاه تند خوی
قرن ها او از وفا و عشق نشنیدست بوی
این منم تنها گناه لحظه های بی کسیدر میان چشم های پارسا خاروخسی
چشم هایم اشک ریزان،در دلم دردی بزرگ
خنده هایم پر ز غم،اندوه قلب من سترگ
در کنارت هستم اما باز تنهایم، ببین!
بوته های اشک را در اینهمه افسون بچین
غم شنیدن از من معشوقه ی افسانه ای
نیست در قانون تو،مجنونِِِِ من بیگانه ای
در نگاهم جنگلی انبوه و باران خورده است
آه اما لیلی افسانه هاتان مرده است
چون پرستو میروم از شهر فردای شما
با شمایم ای تمام قرن شب فرهاد ها
این از شعرهای ناتمام من است که هیچ وقت فرصتی برای به اتمام رساندنش نداشتم.شاید از نظر وزنی خیلی اشکال داشته باشد اماسرشار از بغضی ست که شاید همیشه ناگفته میماند.البته شاید...

