اين صبح تابناك اهورايي/ نوباوه « طراوت» و « لبخند» است
اين بامداد پاك بهشت آسا /آيينه جمال خدواند است
پيروزهگون سپهر درخشانش/ چون آسمان آخر اسفند است
آن گونه شسته رفته كه از اين دور /پيدا در آن شكوه دماوند است
مهري كه از نسيم رسد بر گل /همتاي مهر مادر و فرزند است
گويي كه تار و پود طبيعت نيز /از لطف اين مشاهده خرسند است
آيا نسيم روح مسيحا نيست /كز ذره ذره زندگي آكنده است؟
دردا كه با برآمدن خورشيد/ديگر نه آن صفاي خوشآيند است
ديگر نه اين تبسم شيرين است /ديگر نه اين ترنم دلبند است
روز است و گرمتاز دغلباران/در عرصة تقلب و ترفند است
روز است و هاي و هوي رياكاران/هنگامة چه برد و چه بردند است
بازار چند و چون چپاولها/تا: خونبهاي جان بشر چند است؟
بس گونهگون فريب، كه ايمان است /بس گونهگون دروغ كه سوگند است
غارتگري به باديه اين سان نيست /نه، نه، كه اين و آن نه همانند است
تا شب همين بساط فراگير است /فردا همين روال فزاينده است
آه آن طلوع روشن زيبا را /با اين غروب تيره چه پيوند است
اين صبح و شام ميگذرد بر ما/اما بلاي جان خردمند است
ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران
بیداری ستاره، در چشم جویباران
آیینه ی نگاهت پیوند صبح و ساحل
لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران
بازآ که در هوایت خاموشی جنونم
فریادها بر انگیخت از سنگ کوه ساران
ای جویبار جاری! زین سایه برگ مگریز
کا ین گونه فرصت از کف دادند بی شماران
گفتی:" به روزگاران مهری نشسته" گفتم:
" بیرون نمی توان کرد حتی به روزگاران"
بیگانگی ز حد رفت، ای آشنا مپرهیز
زین عاشق پشیمان ، سرخیل شرمساران
پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند
دیوار زندگی را زین گونه یادگاران
وین نغمه ی محبت بعد از من تو ماند
تا در زمانه باقی ست آواز باد و باران.
از تصنیف های استاد شجریان در آلبوم فریاد
از همين روزن گشوده به دود ،
به پرستو ، به گل ، به سبزه درود !
به شكوفه ، به صبحدم ، به نسيم ،
به بهاري كه مي رسد از راه ،
چند روز دگر به ساز و سرود .
ما كه دل هاي مان زمستان است ،
ما كه خورشيدمان نمي خندد،
ما كه باغ و بهارمان پژمرد ،
ما كه پاي اميدمان فرسود ،
ما كه در پيش چشم مان رقصيد ،
اين همه دود زير چرخ كبود ،
سر راه شكوفه هاي بهار
گريه سر مي دهيم با دل شاد
گريه شوق ، با تمام وجود !
سال ها مي رود كه از اين دشت
بوي گل يا پرنده اي نگذشت
ماه، ديگر دريچه اي نگشود
مهر ، ديگر تبسمي ننمود .
اهرمن مي گذشت و هر قدمش ،
ضربه هول و مرگ و وحشت بود !
بانگ مهميزهاي آتش ريز
رقص شمشيرهاي خون آلود !
اژدها مي گذشت و نعره زنان
خشم و قهر و عتاب مي فرمود .
وز نفس هاي تند زهرآگين ،
باد ، همرنگ شعله بر مي خاست،
دود بر روي دود مي افزود .
هرگز از ياد دشت بان نرود
آنچه را اژدها فكند و ربود
اشك در چشم برگ ها نگذاشت
مرگ نيلوفران ساحل رود .
دشمني ، كرد با جهان پيوند
دوستي ، گفت با زمين بدرود ...
شايد اي خستگان وحشت دشت !
شايد اي ماندگان ظلمت شب !
در بهاري كه مي رسد از راه ،
گل خورشيد آرزوهامان ،
سر زد از لاي ابرهاي حسود .
شايد اكنون كبوتران اميد ،
بال در بال آمدند فرود ...
پيش پاي سحر بيفشان گل
سر راه صبا بسوزان عود
به پرستو ، به گل ، به سبزه درود !
فریدون مشیری
ساعت رمان را نشانه می کند، روز یکم اسپند!
و در خاطرت نقش خواهد بست: امروز زاده می شود دختری از تبار اهورا!
آنگاه که زمستان در دلم یخ زده بود، گفتی که اسپند صدای پای بهار است...
امروز یکم اسپند است.خورشید دلم گویی زاده می شود از چشم های آسمان. و تو تنها کسی هستی که مرا از شاخه ها می چینی و می دانم روز میلادم را از یاد نخواهی برد. من امروز کنار آینه ها ایستاده ام و برای رسیدنت گیسوانم را میخک می آرایم! دستهایم بوی باران دلتنگی های دیشبم را می دهد که چندان مهم نیست.کمی هم گرفته دلم،آنهم مهم نیست.
زاد روزم هر سال کمرنگ تر می شد، اما دلم در خواب دیده است که در آینه نام مرا بوسه خواهی زد : دختر اهورایی !
و من بی رنگ میشوم و آینه پوش ! و خوشبختی مرا در آغوش خواهد گرفت. می دانم دلتنگی هایم را در حادثه ی رسیدنت آب خواهی کرد، چون شاهزاده ی بهار !
بیا که از تبار اهورایی دلم می آیی...


