عروس سپید پوش نگاه اهورایی تو،
ناگهان زیبا می شوم
وقتی مهرت را چون نگینی بر انگشتان لرزان من می نشانی.
وقتی ار راه می رسی
آفتابگردان ها
به سوی تو رو میگردانند.
بهار از امتداد قدم های تو روزشمار می شود
و حضور تو بهانه ایست برای ظهور باران
بارش عشق!
وقتی نگاهم میکنی،کسی از عمق دلم، مرا به خوشبختی میخواند.خدا می آید نزدیک تر ،و پیشانی مرا می بوسد. کارون آبی تر جاری میشود!
وقتی نگاهم می کنی.هوای پریدن خوب است،و بغض های فرو خورده ی ابر، راهی به باریدن می یابد!دریا،مهتاب را به نام کوچک می خواند وگل دفترچه ی شعرش را مرور میکند!
وقتی نگاهم میکنی سبز میشوم و درخت هارا با رونوشت چشمانت می رویانم.شعر می شوم و نسیم، گیسوانم را می آوازد!
وقتی تو نگاهم میکنی ،زیبا می شوم!و رد نگاهت را،
تا آسمان،
تا افق چشمان خدا،می بوسم!

بهانه های دوست داشتنم را
سجده می برم
وقتی که نگاهم می کند
حرف می زند،
و شرم گر گرفته ی گونه هایم را،
می بوسد...
دیگر حتی سرخی دانه های انار هم
مرا
به زندگی ،نمی کند مانوس!
ناامیدی
در جان من ریشه دوانده است.و انتظار
انتهای نگاه سراب زده ام را
به کویر دلتنگی،
خیرانده است.
کجاست دلخوشی های نیمه جان یک فانوس نیمه خاموش
که در اتفاق باد،
خاموش خواهد شد.
سکوت غمگینی از هیزم دلتنگی من،
شعله
می کشد به آسمان!!و تو خوب می دانی
که سکوت یک قلم یعنی:
مرگ!
تعریف باران را
برگهای خشکیده ای
که از شاخه جدا می شوندمیدانند!
دلم را خیالی نیست،
و تنهایی در تار و پود من جوانه زده است!
کاش باران ببارد...
واژه ها را...
چشم هایت...
باران و پنجره هایش...
شعرهایم را...
که دریچه ای به سوی دلتنگی های من است،
لگد می شوند
و تو میخندی!!
کسی سوال می کند به خاطر چه زنده ای / و من برای زندگی تورا بهانه می کنم
قیصر امین پور
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نشانی بهار
دوباره در نگاه من تو آشیانه میکنی
هوای آشیانه را پر از ترانه میکنی
برای بال و پر زدن هوا پر از کبوتر است
ولی تو در هوای من مرا بهانه می کنی
اگر چه حجم خالی نگاه من تویی و بس
نگاه خالی مرا چه بی کرانه می کنی
سه تار را نواختم برای بی قراریم
تو این صدای خسته را چه عاشقانه می کنی
ببین که در جواب تو سکوت را سروده ام
تو این سکوت خسته را چه شاعرانه می کنی
کویر قلب من ببین که خالی از شکفتن است
تو این کویر خشک را پر از جوانه می کنی
کسی سوال می کند نشانی بهار را
در این خزان بی نشان مرا نشانه می کنی
ساعت رمان را نشانه می کند، روز یکم اسپند!
و در خاطرت نقش خواهد بست: امروز زاده می شود دختری از تبار اهورا!
آنگاه که زمستان در دلم یخ زده بود، گفتی که اسپند صدای پای بهار است...
امروز یکم اسپند است.خورشید دلم گویی زاده می شود از چشم های آسمان. و تو تنها کسی هستی که مرا از شاخه ها می چینی و می دانم روز میلادم را از یاد نخواهی برد. من امروز کنار آینه ها ایستاده ام و برای رسیدنت گیسوانم را میخک می آرایم! دستهایم بوی باران دلتنگی های دیشبم را می دهد که چندان مهم نیست.کمی هم گرفته دلم،آنهم مهم نیست.
زاد روزم هر سال کمرنگ تر می شد، اما دلم در خواب دیده است که در آینه نام مرا بوسه خواهی زد : دختر اهورایی !
و من بی رنگ میشوم و آینه پوش ! و خوشبختی مرا در آغوش خواهد گرفت. می دانم دلتنگی هایم را در حادثه ی رسیدنت آب خواهی کرد، چون شاهزاده ی بهار !
بیا که از تبار اهورایی دلم می آیی...
ساده است نوازش سگی ولگرد
شاهد آن بودن که چگونه زیر قلتکی می رود
و گفتن که سگ من نبود!
ساده است ستایش گلی
چیدنش و از یاد بردنش،
که گلدان را آب باید داد!
ساده است بهره جویی از انسانی
دوست داشنش بی احساس عشقی
او را به خود وا نهادن و گفتن که دیگر نمی شناسمش!
ساده است لغزش های خود را شناختن.
با دیگران زیستن به حساب ایشان،
و گفتن که : من چنینم!
ساده است که چگونه می زی.
آری زیستن سخت ساده است
و پیچیده نیز هم !
لیلی افسانه ای...
چشم هایم نرگسین و قامتم سروی سر است
خنده هایم ترد و یک دنیا پر از شور و شر است
دستهایم،سرزمین خستگی های شما
گیسوانم زیر این شب رنگ ها زیباتر است
این منم معشوقه ی شیرین نگاه تند خوی
قرن ها او از وفا و عشق نشنیدست بوی
این منم تنها گناه لحظه های بی کسیدر میان چشم های پارسا خاروخسی
چشم هایم اشک ریزان،در دلم دردی بزرگ
خنده هایم پر ز غم،اندوه قلب من سترگ
در کنارت هستم اما باز تنهایم، ببین!
بوته های اشک را در اینهمه افسون بچین
غم شنیدن از من معشوقه ی افسانه ای
نیست در قانون تو،مجنونِِِِ من بیگانه ای
در نگاهم جنگلی انبوه و باران خورده است
آه اما لیلی افسانه هاتان مرده است
چون پرستو میروم از شهر فردای شما
با شمایم ای تمام قرن شب فرهاد ها
این از شعرهای ناتمام من است که هیچ وقت فرصتی برای به اتمام رساندنش نداشتم.شاید از نظر وزنی خیلی اشکال داشته باشد اماسرشار از بغضی ست که شاید همیشه ناگفته میماند.البته شاید...
تا چشم های خدا
...در نگاهت
آب بود
و خاک بود و
باد بود
.برای جوانه زدن اما
هنوز چیزی کم داشت
.تا چشم های خدا راه زیادی ست
!!چون آریایی تک سوار پر رنگ چون رنگ بهار
چشمان من شب رنگ و پاک دستان گرمم مثل خاک
با من چو شب همراه نیست در قلب شادم آه نیست
من چون طلوعی درسحر شوق پرستو در سفر
قلبم ز فردا روشن هست خاک عزیزم گلشن است
من دختری ایرانیم من با صفا بارانیم
گرد آفرید قصه ها صحرایی و دریاییماز نسل مریم پاک تر از حوریان دهر سر
بر گیسوانم موج ها چون موج دریای خزر
ازناز من
گل ها شکفت کوه از غرور من نگفت؟؟؟من دختری ایرانیم چون شبنمی بارانیم
سرخی آتش از من است احساس دریا با من استلبخند نوروزی منم سیمای پیروزی منم
زیبا چو مهتاب جنوب یلدای بهروزی منم
از لای انگشتان من موسیقی باران خوش است
با رقص من در باغ گل آواز بلبل ها خوش است
من دختری ایرانیم من با صفا بارانیم
در چشم من نور خدا روحم ز ناپاکی جدا
طناز و آرام و صبور زیبا چو رویاهای دور
من از تبار نسترن از ایل گلهای ختن
با من شود خاکم بهار صحرا ز یادم نغمه سار
چشمه بجوشد از زمین راهی دریا آبشار...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
درود دوستان من!این شعر را تقدیم میکنم به دختران سرزمین ایران، و آنان که بارها از من خواسته بودند خودم را معرفی کنم! شوربختانه این دلنوشته را نتوانستم کامل کنم و کمی هم از نظر وزنی اشکال دارد که می دانم با بزرگواریتان خواهید بخشید!
تو
تنها کسی هستی که وقتی باد می آیدمثل من از اضطراب سایه ها سرشاری!
تو
تنها کسی هستیکه در هوای بی کسی من
به پرواز در می آیی
و مرا می بری تا اوج
تو
تنها کسی هستیکه وقتی به چشمانم می نگری
نجابت شاخه های یاس را می بویی!
تو
تنها کسی هستی که تنهایی ، و تنهایی مرا می فهمی!همه آمدند و رفتند
تو
تنها کسی هستی که می دانمهرگز نخواهی آمد!!!
پریشانی
بخوان
برایم شعری بخوان
و عبور رویایی پرستو ها را
از پشت پنجره ای که دیوار ندارد ،رنگ بزن!
اسرار اشک هایت را، بخوان
وقتی که چشمانم را خیره خیره مینگری...
شعرهایت همیشه غمناکند
و گونه هایت خیس.
بخوان
برایم شعری بخوان
و پنجرهای نیمه بسته ی دلم را باز کن!
دفتر شعرت را، باد
ورق میزند
و موهای من
پریشان میشوند...
گنه را دوست میدارم
و
شیطان را
اگر از یاد تو
اشکی ز چشمانم فرو ریزد....
منطق
چرا همیشه
منطقی
روشندر مورد چشم های تو قضاوت می کند؟!!
من از عبور زرد تو
از چشم هایم
بیزارم
!کاش بی منطق
عاشق شوی!
به که باید دل بست؟
به که دل باید بست؟!
به چه دلخوش باید بود؟!
وقتی از باغچه ها
بوی خزان می آید
و شقایق مرده است
عشق را جای دگر باید جست...
یاس را جای دگر باید کاشت...
8۶/1/14
اهواز
باد می آید و من بی احساس
شوق شکفتن
به علف های فراموشی احساس
بیا نم بزنیم
بوی چشمان خدا خواهد داد!
و غمی خواهد مرد
و کسی در افق سبز دلی خواهد رست!
و بهاری به تن پنجره ها
خواهد ریخت!
باز کن پنجره را
دل من
شوق شکفتن دارد!
تو گفتی بیش باش از دیروز و از فردا
و من کمتر از همیشه ام
خوب می دانی که
مرا
بهانه ای نیست برای سر رفتن از
لحظه ها
و تو خوب می دانی
که تنهایم
