دیگر حتی سرخی دانه های انار هم
مرا
به زندگی ،نمی کند مانوس!
ناامیدی
در جان من ریشه دوانده است.و انتظار
انتهای نگاه سراب زده ام را
به کویر دلتنگی،
خیرانده است.
کجاست دلخوشی های نیمه جان یک فانوس نیمه خاموش
که در اتفاق باد،
خاموش خواهد شد.
سکوت غمگینی از هیزم دلتنگی من،
شعله
می کشد به آسمان!!و تو خوب می دانی
که سکوت یک قلم یعنی:
مرگ!
تعریف باران را
برگهای خشکیده ای
که از شاخه جدا می شوندمیدانند!
دلم را خیالی نیست،
و تنهایی در تار و پود من جوانه زده است!
کاش باران ببارد...
نوشته شده در بیست و چهارم خرداد 1387ساعت
0:46 توسط دختر اهورایی| |
