تبليغاتX
پنجره و باران"دختر اهورایی" - من سحر نمی دانم...

                               من سحر نمی دانم.من فقط روحم را که بزرگ بود و سنگین بود گستراندم.من سحرنمی دانم.گفتی زمستان شده ای و من دلم به حالت سوخت، پس روحم را که بزرگ شده بود و سنگین بود مثل چادری روی تو کشیدم و ذکر عشق خواندم تا تو سوختی.من سحر نمی دانم.نفس هات به شماره افتاده بود و روح من با تنفس تو می تپید.گفتم:دوستت دارم. و تو دیگر نفس نکشیدی و روح من از تپش ایستاد.گفتم نکند تو را کشته ام؟نکند من مرده باشم؟پس روحم را از روی تو برچیدم اما تو نبودی.غیب شده بودی.گفتم که سحر نمی دانم.

            برگرفته از کتاب:"روی ماه خداوند را ببوس" نوشته ی مصطفی مستور

 

نوشته شده در پنجم شهریور 1387ساعت 0:4 توسط دختر اهورایی| |